فرهنگ را "هویت شاکلهی" هر قوم، ملت و تمدن میدانند. تعریفهای دیگری نیز برای فرهنگ گفته و نوشتهاند؛ اما شاید در میان همهی تعاریفی که برای فرهنگ ارائه شده، این تعریف در عین اختصار جامعترین و مانعترین تعریف فرهنگ باشد. اصلیترین کارکرد فرهنگ تولید، تثبیت و ترویج «ارزشها» و «هنجارها» یی است که "خودآگاه" یا "ناخودآگاه" در طول زمان به ذهن جمعی یک جامعه راهیافته و افراد بیتوجه به خوب و بد، یا مفید و مضر بودن آنها، آن ارزشها و هنجارها را به عنوان شاخصی برای ارزیابی پندار، گفتار و کردار خود پذیرفتهاند.
مقابل فرهنگ، شعار است. شعارها بر سر زبان یا لقلقهی زبان هستند و در باور و ذهن جمعی غایباند. فرهنگ در "پندار" و "کردار" جاری است، اما شعار تنها در "گفتار" جریان دارد.
ارزشها و هنجارها دقیقا شبیه واژههای زبان معیار هستند که در حوزهی فرهنگ یا باورها، یا ذهن جمعی یک جامعه نشسته و تثبیت شدهاند. ولی برعکس آنچه که بسیاری پنداشته و میپندارند، این ارزشها و هنجارها همیشه سودمند و مفید نیستند. فرهنگ درختی است که باید هر از گاهی برای بارور کردن آن نه فقط به پایش کود ریخت و آبش داد، بلکه باید شاخ و برگهای آن را زد. جامعهای که شهامت هَرَس کردن درخت فرهنگ را داشته باشد، جامعهای خوشبخت، رو به تعالی و رشد است. برعکس، جوامعی که به هر دلیل توان یا شجاعت هرس کردن درخت فرهنگ خویش را ندارند، جوامعی نگونبخت و رو به انحطاط هستند. این جوامع شاید "متجدد" باشند، اما "متمدن" نیستند. تجدد آراستن خویش به "ظواهر" دنیای مدرن؛ اما تمدن آراستن خود به "عقلانیت" مدرن است. و صد البته مراد از "عقلانیت مدرن" در اینجا یعنی "خرد تکامل یافتهی عقلا" است که مدافع و محافظ ارزشهای والای وجدانی (یا جهانی) و آموزههای وحیانی بوده و هست.
فرهنگ به خودی خود، نه خوب است و نه بد. اگر فرهنگی واجد ارزشهای متعالی بود، فرهنگی مقدس و در غیر این صورت، به میزان وجود ارزشها و هنجارهای "ضد وجدانی" یا "ضد فطری" نامقدس است. فرهنگی که در آن فریب و دروغ ارزش باشد، نامقدس و فرهنگی که در آن صدق و راستی ارزش باشد، فرهنگی مقدس است. و باز تأکید میکنیم که فرهنگ چیزی است که به "رفتار" میآید؛ نه آنچه که در "گفتار" بر زبان جاری میشود! به عبارت دیگر اگر همگان گفتند: دروغ بد است. ولی دیده شد که این "همگان"ی که دروغ را بد میدانند، رفتارشان آمیخته با دروغ است، باید گفت "دروغ" فرهنگ، و "مذمت دروغ" شعار آن جامعه است.
بر این اساس "تهاجم فرهنگی" نیز به خودی خود، نه خوب است و نه بد. بد نیست؛ زیرا پیامبران همه مهاجمان فرهنگی بودهاند که با تبلیغ ارزشهای آسمانی و تهاجم به ارزشهای جاهلی کوشیدهاند مردم را به ساحل امن آرامش و آسایش هدایت کنند. پیروان پیامبران، متألهان و فیلسوفان نیز با ترویج آموزههای انبیا این تهاجم به فرهنگ جاهلی را تداوم بخشیدهاند. هرچند که برخی، فیلسوفان را در تعارض و نه در تداوم راه انبیا دانسته و میدانند، ولی ضمن قبول تفاوتهایی که میان پیامبران آسمانی و فیلسوفان زمینی جدایی انداختهاست، فلاسفه – خاصه فیلسوفان اجتماعی – را باید در زمرهی مصلحانی بشماریم که با اندیشهی اصلاحی به جنگ ارزشهای جاهلی در عصر و جامعهی خود برخاستهاند.
اما همچنان که گفتیم تهاجم به فرهنگ میتواند بد باشد؛ و برای اثبات "بد" بودن آن، لااقل در جامعهی ما نیازی به استدلال و برهانتراشی نیست. چنانکه امروزه در همهجای جهان وقتی از تهاجم فرهنگی سخن به میان میآید بیاختیار وجه منفی یا بد آن به اذهان خطور میکند. از طرفی این تهاجم "بد" این روزها دغدغهی همهی دولتمردان جهان، اعم از شرق و غرب، و شمال و جنوب است. دولتها و ملتها همصدا معترفند که اگر در برابر فرهنگ مهاجم امریکایی نایستند، بزودی «این سیل دمادم» بنیاد اخلاق و وجدانیات بشری را به باد خواهد داد.
امروزه این فرهنگ "بد" امریکایی با دو مؤلفهی "سکس" و "خشونت" سوار بر امواج، همهی خاکریزهای اخلاقی و اعتقادی مردم جهان را درنوردیده است. این تهاجم معروف حضور همهی مردم است و کسی نیست که دیشهای سربرافراشته بر بامها و سیدیهای مستهجن را در کف دستان نوجوانان و جوانان و در گوشیهای همراهشان ندیده و نشنیده باشد. اما یک چیز را همه نمیبینند، و بعضیها هم که میبینند و میدانند نمیخواهند آن را ببینند! و آن تهاجمی مزمن است که با چراغ خاموش سالهای سال است مرزهای اخلاقی را نشانه گرفته است. این تهاجم که از قضا تهاجمی به فرهنگ، یا همان "تهاجم فرهنگی" است، هجمهای داخلی و درونی است. و چون خانگی است شاید تا به حال کسی بجد به مقابله با آن برنخاسته است.
این تنها یک روی سکه است؛ و روی دیگر سکه چیزی خلاف تصور رایج است و آن این که گاه تهاجم داخلی ویرانگر است و تهاجم خارجی درمانگر. به عبارت دیگر تهاجم بد میتواند مثل تهاجم خوب، از داخل و یا از خارج صورت گیرد. توضیح اینکه: تهاجم خارجی، اگر از نوع خوب باشد، نه اینکه باید آن را طرد کرد، بلکه باید به استقبال آن نیز رفت. نظیر واکنش ایرانیان و مردم کشورهای اطراف جزیرةالعرب همچون مصر و شامات هنگام رویارویی با اسلام. در کیش زرتشتی که ایرانیان پیرو آن بودند، زشتی و پلیدی، نیرنگ و تهمت، بهتان و دروغ مذمت شده بود.
ایرانیان هر روز در مناجات خویش چنین میخواندند که: «ای اهورامزدا ! ... بادا که راستی را توانایی بخشی/ بادا که دروغ را ناتوانی بخشی/ پیروز باد راستی / سرنگون باد دروغ / برود دروغ/ سرنگون، برانداخته، رانده، نابود، ناکام باد دروغ ...»(1) اما فقط آن را میخواندند و بس. حال اینکه به قول مرحوم دکتر عبدالحسین زرینکوب تحقق راستی و ستیز با دیو دروغ : «رهنمایان و روحانیانی میخواست که از فساد و آلایش فریبکاران دور بمانند.»(2) و در پایان دوره ساسانیان و زمان هجوم اعراب به ایران، روحانی و موبدی که فریبکار و دروغگو نباشد، چون کیمیا نایاب بود. چنین شد که با ورود اعراب مسلمان به ایران، ایرانیان خسته از ظلم شاه و رمیده از فساد روحانیان دروغگوی وابسته به دربار ساسانی، فرهنگ مهاجم، یعنی اسلام را با آغوش باز پذیرفتند. در حقیقت ایرانیان، اعراب مهاجم را حامل فرهنگ متعالی اسلام یافتند؛ و آن فرهنگ را نه با زور شمشیر، بلکه با اتکا به درک و شعور والای خویش پذیرفتند. سره را از ناسره جدا کردند و با تفکیک "عرب" از "اسلام"، اولی را دشمن و دومی – یعنی اسلام – را نجاتبخش خود یافتند. جور و ستمی را نیز که از اعراب مهاجم دیدند، هیچگاه به پای قرآن و اسلام "حقیقی" ننوشتند؛ و به قول مرحوم ملک الشعرای بهار:
گر چه عرب زد چو حرامی به ما
داد یکی دین گرامی به ما
گر چه زجور خلفا سوختیم
زآل علی معرفت آموختیم
دین بگرفتیم و عرب رانده ایم
زنده و جاوید از آن مانده ایم
نمونهی دیگر، حملهی مغول به ایران است. مغولان بظاهر ایران را تصرف کردند، اما بواقع خود را در معرض تهاجم فرهنگ ایرانی – اسلامی قرار دادند. اگرچه در پندار آنان سرزمین و خاک ایران مغلوب چکمهی خونینشان شد، که شد؛ ولی فرهنگ متعالی ایرانی روح و جان مغولان خونآشام را تسخیر کرد.
اما بدترین نوع تهاجم فرهنگی، تهاجم از داخل است؛ خاصه اینکه این تهاجم از جانب فرهیختگان و حاکمانی با نسبت یا مشروعیتی الاهی صورت گیرد. سعدی در باب اول گلستان در ضمن حکایتی کوتاه شاهان را از تهاجم به فرهنگ نهی کرده و خطر آن را گوشزد میکند. آن حکایت کوتاه این است:
«آوردهاند که نوشیروان عادل را در شکارگاهی صیدی کباب کرده بودند و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند. گفت: زینهار تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود. گفتند: این قدر چه خلل کند؟ گفت: بنیادِ ظلم در جهان اول اندک بوده است و به مَزیدِ هر کس بدین درجه رسیده است.»
سعدی سپس این ابیات را بر این حکایت میافزاید که:
اگر ز باغ رعیّت مَلِک خورد سیبی
رآورند غلامانِ او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ»(3)
چنین است که بزرگان و پیشوایان نیز پیوسته مراقب "رفتار" خویش بودهاند تا مبادا با کرداری زشت و ضد وجدانی فرهنگ را مورد هجوم قرار دهند. بسیار گفتهاند و فراوان شنیدهایم که وقتی قاضی، امیرالمؤمنین علی(ع) را به لقب خطاب کرد، نه به نام، آن حضرت تا بدین قدر تبعیض و نابرابری را برنتابید و به قاضی اعتراض کرد که طرف دعوا را – که مسیحی بود – به نام خطاب کردی، مرا نیز باید به نامم که "علی" است صدا میزدی! شاید به همین دلیل در حدیث آمده که: خداوند هفتاد گناه نادان را میبخشاید؛ اما از یک گناه عالم در نمیگذرد.(4)
مَخلَص کلام اینکه:
"فرهنگ" رفتاری است که از ما سر میزند، و آنچه را فقط میگوییم و نمیکنیم "شعار" است.
"دروغ" فرهنگ ماست؛ زیرا رفتارمان آلوده به آن است؛ اما "راستی" شعار ماست؛ زیرا اغلب فقط بر گفتارمان جاری است و هنگامی که باید راستگو باشیم، از ما دروغ صادر میشود.
درخت فرهنگ را باید هَرَس کرد. این درخت هر قدر تنومندتر باشد، هرس کردن آن دشوارتر است و به شهامت بیشتری نیاز دارد.
"تهاجم فرهنگی" به خودی خود، نه خوب است و نه بد. اگر این تهاجم، به نفوذ ارزشها بینجامد، خوب و اگر به هجوم ارزشهای بد منجر شود، مذموم است.
تهاجم فرهنگی میتواند از داخل صورت گیرد یا از خارج.
کمخطرترین نوع تهاجم فرهنگی، تهاجم خارجی و پرخطرترین نوع آن تهاجم داخلی به فرهنگ است؛ زیرا تهاجم خارجی حساسیت برانگیز است و بسیج همگان را درپی دارد. اما تهاجم داخلی، تهاجمی خاموش است و به همین دلیل حساسیت برانگیز نیست.
تهاجم داخلی اگر از جانب طبقهی فرهیخته یا حاکم، خاصه با مشروعیتی الاهی باشد، بسیار خطرناکتر است.
--------------------------------
1 - اوستا؛ یسنا 6/8 .
2 - تاریخایران بعد از اسلام؛ عبدالحسین زرینکوب، تهران: امیرکبیر، چ پنجم 1368، ص168.
3 – گلستان، باب اول، حکایت نوزدهم.
4 – انّه یغفر الجاهل سبعون ذنبا قبل أن یغفر العالم ذنب واحد. (بحارالانوار، ج2 ص27)